هاشم معروف الحسني ( مترجم : حميد ترقى جاه )

416

سيرة المصطفى ( ص ) ( فارسي )

ولى به نظر من اگر پيامبر بيست نامه هم براى ايشان مىنوشت ايشان در آن به گفتگو مىپرداختند و محتواى آن را به آنچه با منافعشان هماهنگ بود بر مىگرداندند . و چه بسا از اين هم بالاتر مىرفتند . و اين همان علتى بود كه پيامبر را هنگامى كه به هوش آمد از نوشتن بازداشت . ( 1 ) در بدايه و نهايه از صحيحين روايت شده كه عايشه گفت : در هنگام بيمارى پيامبر ، زنانش به نزد او گرد آمدند . فاطمه نيز بگونه‌اى كه راه رفتنش با راه رفتن پدرش تفاوتى نداشت آمد . پيامبر فرمود : دخترم خوش آمدى ، سپس او را در طرف راست خود نشاند و با او راز گفت . فاطمه گريست ، سپس بار ديگر با او نجوا كرد و فاطمه خنديد . من به او گفتم : پيامبر اسرارى را با تو در ميان گذاشت ، تو يك بار مىگريى و يك بار مىخندى . چون برخاست كه برود ، گفتم : مرا از آنچه پيامبر به تو فرمود آگاه كن . فاطمه فرمود : من راز پيامبر را فاش نمىكنم . چون پيامبر وفات يافت به او گفتم : به حقى كه من بر تو دارم از تو مىخواهم كه مرا از سخن پيامبر آگاه كنى . فاطمه فرمود : « اكنون باشد . پيامبر نخست مرا از نزديك بودن اجلش آگاه نمود و مرا به تقواى خدا و شكيبائى سفارش فرمود و من گريستم . بار ديگر به من فرمود : آيا خشنود نيستى كه سرور زنان عالم باشى ؟ و من خنديدم » . ( 2 ) و گفته‌اند كه بار دوم به او فرمود : تو نخستين فرد خانوادهء منى كه به من مىپيوندى و من از مژدهء ديدار خدا و پيوستن به پدرم در سراى كرامت و همراهى با پيامبران و صديقان و شهدا و صالحان شادمان شدم . بيمارى پيامبر شدت مىگرفت و خطر لحظه به لحظه زندگى او را بيشتر تهديد مىكرد ، ولى اينها پيامبر را از اينكه بارها درخواست خود را براى حركت مردم با سپاه اسامه و شتاب كردن در حركت آن تكرار كند و اسامه را بر شتاب كردن در حركت تشويق نمايد ، غافل نمىنمود . تا آنجا كه اسامه به پيامبر گفت : پدر و مادرم فدايت باد ، به من اجازه بده چند روز درنگ كنم تا خداوند ترا بهبودى دهد ، ولى پيامبر به او اجازهء تاخير نداد .